من و نگین دات کام از چهارشنبه این هفته اکران شد
سینما فلسطین ،کانون،گلریزو یکی دو تای دیگه...یادش به خیر چهار سال پیش و دوران فیلمبرداری ...
سینما فلسطین ،کانون،گلریزو یکی دو تای دیگه...یادش به خیر چهار سال پیش و دوران فیلمبرداری ...
...
عشق بزرگ من تو چه پول بخري برامون يا نه مهمتريني دوستت دارم ...
ديروز يكي از بچه ها "وفا" زنگ زده بود و حرف كشيده شد به آرزوهامون وشوخي شوخي رسيديم به جهانگردي و براي كم كردن هزينه ها به قطار فكر كرديم . اون اصرار داشت كه با ماشين و گروهي بريم سفر دور دنيا و هي داشت برنامه مي ريخت و من هي مي خنديدم و مي گفتم قربونت ، بذاراول ببينيم براي اين سفر يزد دو ماه ديگه پول داريم يا نه... و اون هي مي گفت ديوونه چرا مي خندي ميزنم تو سرت ها ! من دارم جدي مي گم و باز برنامه ريزي شو ادامه مي داد و حتي به دوچرخه يا پاي پياده رفتن با كوله پشتي هم رسيديم ! و گرفتن تبليغات براي هزينه سفر و ... خلاصه كلي خنديدم .
بعدش نشستم جدي فكر كردم و يه محاسبات كاغذي انجام دادم و ديدم چه نا اميد كننده است برآورده شدن حتي يك چهارم اين آرزو ...
اونوقت امروز تو روزنامه همشهري اينو خوندم . ديدم آره يه كساي ديگه هم هستن تو همين تهرون با شرايط ما فقط فرقشون اينه كه فقط رويا بافي نمي كنن و... و حسوديم شد!
بعدش نشستم جدي فكر كردم و يه محاسبات كاغذي انجام دادم و ديدم چه نا اميد كننده است برآورده شدن حتي يك چهارم اين آرزو ...
اونوقت امروز تو روزنامه همشهري اينو خوندم . ديدم آره يه كساي ديگه هم هستن تو همين تهرون با شرايط ما فقط فرقشون اينه كه فقط رويا بافي نمي كنن و... و حسوديم شد!
يكي از آرزوهام بعد از پولدار شدنم كمك به "مهدي آذر يزدي" است ، از وقتي كه گزارشش رو تو روزنامه خوندم و عكس هاش رو ديدم ." قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب" رو تو بچگي خيلي دوست داشتم مخصوصا جلد پنجمشو كه قصه هاي قران بود با تصوير سازي "مرتضي مميز". تازگي ها براي طرح يه فيلمنامه كه به هابيل و قابيل ربط داشت بهش رجوع كردم و بعد اون گزارش رو ديدم و دلم گرفت . امروز هم اينو خوندم
با اينكه لوله دستشويي تركيده واز صبح خانم همسايه كلانتر طبقه پايين اومده بود بالاتا الان و با اينكه هنوز تهيه كننده پيدا نكردم و جشنواره دو روزه شروع شده و بااينكه اون يكي فيلم هم هنوز معلقه وبا اينكه... ولي خورشيدم بيداره ، خيلي زياد... از ديروز كه مدل خونه رو عوض كرديم ، كلي تو خيابون گاز داديم ، با صداي بلند آواز خونديم ، لوسركاغذي خريديم و امروز نهار قورمه سبزي خورديم ...
سلام ...من با خورشيد بيدارم به همه سلام ميكنم
35
تا سه شمردم
و عاشق شدم
تا هفت اگر مىشمردم
پرنده مىشدم
- وبلاگ روباه روحتما بخونيد
- نوشته September 22, 2004
رو تو وبلاگ زنانه ها خوندم دلم خواست اينجا بذارمش، مثل يه فيلم كوتاهه خيلي خوب نوشته شده
- دلقك همچنان با نوشته هاي عاليش شور رو زنده نگه ميداره تو دلم
- خاله پينه دوز هر روز آبي هارو ميشماره
- بارانه عزيزم برگشته و همچنان تو چاي نت هم مي نويسه
- نوشي جون لينكتو درست كردم
- ماهان... هر روز بهتر از ديروز دينگ دينگ!
و خبر خوبتر
بهار داره ازدواج ميكنه "عروسيت مبارك دختر جون"
سلام ...من با خورشيد بيدارم به همه سلام ميكنم
35
تا سه شمردم
و عاشق شدم
تا هفت اگر مىشمردم
پرنده مىشدم
- وبلاگ روباه روحتما بخونيد
- نوشته September 22, 2004
رو تو وبلاگ زنانه ها خوندم دلم خواست اينجا بذارمش، مثل يه فيلم كوتاهه خيلي خوب نوشته شده
- دلقك همچنان با نوشته هاي عاليش شور رو زنده نگه ميداره تو دلم
- خاله پينه دوز هر روز آبي هارو ميشماره
- بارانه عزيزم برگشته و همچنان تو چاي نت هم مي نويسه
- نوشي جون لينكتو درست كردم
- ماهان... هر روز بهتر از ديروز دينگ دينگ!
و خبر خوبتر
بهار داره ازدواج ميكنه "عروسيت مبارك دختر جون"
هامون
حميد هامون
مهشيد
...
اي مهشيد ، مهشيد
ويژه نامه مجله فيلم شهريور ماه دو تا مصاحبه جانانه با مهرجويي و هامون ببخشيد خسرو شكيبايي داره ... ديگه چي بگم؟
آخه لاكردار اگه مي دونستي هنوز چقدر دوست دارم ...
حميد هامون
مهشيد
...
اي مهشيد ، مهشيد
ويژه نامه مجله فيلم شهريور ماه دو تا مصاحبه جانانه با مهرجويي و هامون ببخشيد خسرو شكيبايي داره ... ديگه چي بگم؟
آخه لاكردار اگه مي دونستي هنوز چقدر دوست دارم ...
مثبت انديشي ... !
يه گربه قوي داره تو دلم پنجول ميكشه، بسكه خوشحاله از اينكه چند روزه صبح ناشتا هنرمند درونم روبه سيگار دعوت مي كنم و با هم صفا مي كنيم...
يه گربه قوي داره تو دلم پنجول ميكشه، بسكه خوشحاله از اينكه چند روزه صبح ناشتا هنرمند درونم روبه سيگار دعوت مي كنم و با هم صفا مي كنيم...
يادم باشه وقتي از رو يه گودال مي پرم از اون لحظه تا آخر عمرم از روش پريدم... اوهوم
يه وبلاگ جالب
چاي نت وبلاگيه كه از يه ده شمالي همزمان با فيلمبرداي فيلم به روز ميشه با عكساي اون روز. كار جالبيه يه سري بهش بزنين .
چاي نت وبلاگيه كه از يه ده شمالي همزمان با فيلمبرداي فيلم به روز ميشه با عكساي اون روز. كار جالبيه يه سري بهش بزنين .
هفده مرداد
ديروز تو يه جلسه اي داشتيم حرف ميزديم راجع به بچه ها ، كه من يادم افتاد از بچه گي همه چي رو به نوشتن خصوصي ترجيح ميدادم ، فكر مي كنم دليل اصليش ترس از اطرافيان و فضوليشون بود طوري كه غير از انشاهاي مدرسه پسندانه غليظ ، چيز ديگه اي نمي نوشتم يا اگر مي نوشتم تو هفت تا سوراخ قايم ميكردم . بعد تو دوازده ، سيزده سالگي با مشقت فراوون با حروف رمزي كه خودم اختراع كرده بودم ، خاطراتمو به طور مبسوط مي نوشتم!!! كه خب زود تعطيل شد وتبديل شد به نوشتن كلمه هاي مختصر و تلگرافي توتقويم هر سال وبقيه وقايع تو ذهنم ثبت مي شد و چه ذهن شلوغي...
اين برام شد يه عادت كه نوشتن يعني مشقت، مي دونم براتون عجيبه ولي خب فكر كنم دليل دير به دير نوشتن وبلاگم اين باشه ديگه .
واما اين روزاكتاب جديد "زويا پيرزاد" رو خوندم .
چند سال پيش "خسرو دهقان" تو كلاسي مي گفت: اكثر كتابها و فيلمهاي فعلي ايران تصوير گر زمان خود نيستند، يا به عبارت ديگه معاصر نيستند . خب حالا مي تونم بگم يه كتاب معاصرخوب تو اونايي كه تا حالا خوندم وجود داره كه توش ازهر چيززندگي اطرافم نشوني هست .
تهرون ، خيابوناش ، مغازه هاش ، خونه هاش و البته آدماي اون خونه ها با روابط واقعيشون و خيلي چيزاي آشناي ديگه، مثل جلسه هاي "جمعيت معتادين گمنام" و حتي وبلاگ "نوشي" خودمون كه تو كتاب به" جيران و جوجه هاش" تغيير اسم داده .
قصه مملو از تصوير"پيرزاد" همراه گفتگوهاي فوق العاده اي كه به دقت بين جزئيات اتفاقهاي روزمره چيده شدن ، منو كيفور كرد . بعد از خوندنش فهميدم چرا به طرز بي سابقه اي تو دوهفته بعد ازپخشش به چاپ دوم رسيده، به نظرم دليلش همين معاصر بودنشه . نه فقط به معني اينكه اطرافمون رو شبيه واقعيت تعريف كرده ،به خاطر اينكه خودمون رو هم با دغدغه هامون تو كتاب ميبينيم . با احساسات وتعبيرهاي ذهني امروزمون.
اين براي من از نمونه هاي وطني تو سال جديد سوميش بود، "مهمان مامان" بعد "بوتيك" و حالا "عادت مي كنيم"...
مدتهاس لحظه هايي از كتابها يا فيلمهايي كه مي خونم يا مي بينم رو كه برام الهام بخشن تو يادم مي مونه شايد كليت عادت مي كنيم رو نسبت به "چراغها را من خاموش مي كنم" كمتر دوست داشتم ولي مطمئنم تو كتاب بعدي تجربه جديدش تو عادت مي كنيم پخته تر ميشه
مهمون امروز!
به شهر زادگاهم كه مي رفتم ؛ وقتي صحبت زن مي شد- مثل الا ن كه صحبت بچه ميشه ؛ مي گفتم : من ؟ ...مگه خوابشو ببينين ! ... پدرم خدا بيامرز ؛ مي رفت تو لب ؛ چون تنها پسرش بودم .
هر وقت فكر مي كنم چطوري شد كه اينجوري شد ؟ ياد روزي مي افتم كه با رادين اومدين خونه مجرديم . براتون سويا خورشت درست كردم ؛ كه تازه ياد گرفته بودم . غروب كه رسوندمتون تا پل آزمايش . و رادين رفت وبي اينكه بدونه اجازه داد تا به بالا رفتنت از پل آزمايش و سرازير شدن و ناپيدا شدنت از او.ن سمت پل نگاه كنم ؛ ياد روزاي جمعه ي سربازي افتادم كه دلم مي گرفت و همه ي جمعه غروباي كودكي كه فرداش مدرسه بود و من هيچوقت حالشو نداشتم .
از همون روز؛ همون لحظه كه پشت قوس پل آزمايش ناپيدا مي شدي ؛ فهميدم كه نميشه ! بي تو نميشه ! يا حداقل سخته . بي تو سخته غروباي بعدي رو سر كردن و غصه دار نشدن . حالا همه چيز واسه م شده خاطره ؛ از اون خورشت سويا گرفته تا پل آزمايش و رادين عزيز كه اگه بيشتر مي موند شايد روم نمي شد به بالا رفتنت از پل نگاه كنم و به اون كشف عظيم برسم . به هر صورت زندگي مي تونه مجموع همين لجظه هاي خوش و عزيز و به ياد موندني باشه . البته اگه خودمون بخوايم . !
به شهر زادگاهم كه مي رفتم ؛ وقتي صحبت زن مي شد- مثل الا ن كه صحبت بچه ميشه ؛ مي گفتم : من ؟ ...مگه خوابشو ببينين ! ... پدرم خدا بيامرز ؛ مي رفت تو لب ؛ چون تنها پسرش بودم .
هر وقت فكر مي كنم چطوري شد كه اينجوري شد ؟ ياد روزي مي افتم كه با رادين اومدين خونه مجرديم . براتون سويا خورشت درست كردم ؛ كه تازه ياد گرفته بودم . غروب كه رسوندمتون تا پل آزمايش . و رادين رفت وبي اينكه بدونه اجازه داد تا به بالا رفتنت از پل آزمايش و سرازير شدن و ناپيدا شدنت از او.ن سمت پل نگاه كنم ؛ ياد روزاي جمعه ي سربازي افتادم كه دلم مي گرفت و همه ي جمعه غروباي كودكي كه فرداش مدرسه بود و من هيچوقت حالشو نداشتم .
از همون روز؛ همون لحظه كه پشت قوس پل آزمايش ناپيدا مي شدي ؛ فهميدم كه نميشه ! بي تو نميشه ! يا حداقل سخته . بي تو سخته غروباي بعدي رو سر كردن و غصه دار نشدن . حالا همه چيز واسه م شده خاطره ؛ از اون خورشت سويا گرفته تا پل آزمايش و رادين عزيز كه اگه بيشتر مي موند شايد روم نمي شد به بالا رفتنت از پل نگاه كنم و به اون كشف عظيم برسم . به هر صورت زندگي مي تونه مجموع همين لجظه هاي خوش و عزيز و به ياد موندني باشه . البته اگه خودمون بخوايم . !
اين روزا تو تمريناي كلاس يوگام" آهيمسا" كار ميكنم كه به معناي" آزار نرساندن "است.كه بخش اصلي آن كنترل بر خشم است .چيزي كه براي من از نفس كشيدن ضروري تره ...
مي تونم بگم تو اين دوهفته نتايج كوچولو ولي قابل توجهي گرفتم . امروزكه خيلي خشم داشتم ، به جاي معده درد يا تحمل فشار زياد، تمرين هام به دردم خورد ( تمرينهايي كه هر روز دارم انجام ميدم و مهمه كه در حالت عادي انجام بدم ، نه اون موقعي كه تو خشم شديدم تا تبديل به بوتون مغزي يا يه عادت شرطي جديد و خوب بشه) جوري كه طرف مقابلم رفتارش تغيير كرد ودر كمال تعجب اين مسئله رو بعد از چند دقيقه گفت .
حدود سه ماهه كه يوگا رو تو "پيام مهر" دنبال ميكنم و خيلي خوشحالم . شايد الان زود باشه كه اين نتيجه رو مي گيرم ولي دلم مي خواد اعلام كنم كه ديگه نمي تونم ولش كنم يا پشت گوش بندازمش .خونه مو پيدا كردم و آرامشمو ...
پي نوشت : فروغ عزيز خواستم بگم كلاسا يه ساعت در هفته بيشتر وقتتو نمي گيره و شرط اصلي اينه كه هيچ سعي اي براش نكني و براي تغيير نجنگي خودش آروم آروم اثرشو ميذاره.
تو كاغذاي قديمي ام كه ميگشتم ياد اين دو تا شعر افتادم كه مال استادم بود. البته مطمئن نيستم كه كلمه هارو درست نوشته باشم مخصوصا تو اولي...ولي دوست داشتم شما هم بخونيدشون
در نقاشي هايم
آنجا كه تاريكي است
تو را مي جويم
و آنجا كه روشني است
تو را از دست داده ام
خاكستري ها را دوست دارم
خاكستري ها را...
.
در نقاشي هايم
آنجا كه تاريكي است
تو را مي جويم
و آنجا كه روشني است
تو را از دست داده ام
خاكستري ها را دوست دارم
خاكستري ها را...
.
...
چه كوتاه است
بلندترين قله جهان
درحافظه ابر
در خاطره باران
(محمد ابراهيم جعفري-نقاش)
چه كوتاه است
بلندترين قله جهان
درحافظه ابر
در خاطره باران
(محمد ابراهيم جعفري-نقاش)
" بايد عاقل باشي .ا بايد به مرگ مثل يه اتفاق طبيعي نگاه كني"
درست تو شروع سال جديد "مهدي فتحي" فوت كرد. بعد از يه دوره بستري شدن كه خيلي ناراحت كننده بود. سه سال قبلش اوقات خوبي روسر فيلمي باهاش داشتيم .هميشه وقتي ياد اسمي كه رو من گذاشته بود مي افتادم - سيمون دوبوار - و تصوير آرومش كه وقتي عصا به دست كنار صحنه مي نشست و مي شد عين خود" اسموگلر" تو كتاب " باباي شب " لبخند رو لبم ميومد... بعد از اون فيلم نميتونستيم به كساني كه راجع بهش سوال ميكردن بگيم ديالوگها رو به سختي ميگه و احتمالا شروع آلزايمره ...
چند روز قبل وقتي شنيدم" حسين ايل بيگي (كسري)" سكته كرده، به ديروزش فكر كردم كه داشتيم براي نقش پدر بزرگ فيلم جديد ي، صحبتشو ميكرديم و من كلي خاطرات خنده دارپشت صحنه سريال قبلي رو تعريف كردم وصداي خوبش موقع آواز خوندن. امروز اون تو شصت سالگي مرده بود ...
روز بعدش خبر" لوريك ميناسيان "رو شنيدم وباز تلفن زنگ ميزد براي ختمش تو يه كليسا ي دور ...مرده بود، درست روزي كه داشت ميرفت ارمنستان- زادگاهش - كه به آرزوي چندين ساله اش برسه ...حدودا شصت سالش بود .باز خاطره هاي خوبي كه ازش داشتم مرور شدن. شيريني مخصوص عيد شون كه آورده بود شمال ،سر صحنه و ما خانوماي گروه تو اتاقش دور هم خورديم و گپ زديم و تنگي نفس شديدي كه از چند سال قبل درگيرش بود ...
(اين عكس مال چند روز قبله -اختتاميه جشنواره ايران زمين)
ديروز شوك بزرگ وارد شد. تلفونو كه برداشتم يه صداي مضطرب گفت" محمد رضا سرهنگي" فوت كرده ...
اين يكي نه پيربود، نه مريض بود و نه حتي سيگار ميكشيد ...وسط جلسه اي تو سيما فيلم سكته كرده بود...مرده بود ...
كسي كه تو نه ماه گذشته از آقاي سرهنگي ، تهيه كننده مجموعه مستند" كودكان سرزمين ايران"وفيلمهاي" موشك كاغذي" و" درخت جان" و ... تبديل شده بود به يه دوست خيلي خوب ،باصورت خيلي مهربون وحضورخيلي زنده و مثبت . بعيد ميدونم كه كسي اگه يه بارهم ديده باشدش اين خبر رو باور كنه ... مملو بود از ايده هاي خوب و انرژي براي كار كردن ، به قول خودش كار فرهنگي كردن ...همزمان سه تا فيلم سينمايي براي جشنواره كودك تو مهر ماه داشت تهيه ميكرد و تصوير برداري يه تاتر و تحقيق براي فيلم بلندي كه مي خواست خودش بسازه . چندروز قبل كه ميرسونديمش، داشت با شوق برام تعريف ميكرد كه داره يه ساز قديمي (تنبور طالشي ، مربوط به دوره مغول كه چهار هزار نفر همزمان با هم مينواختن )رو احيا ميكنه وفقط دو نفر پيدا كرده كه تنها آدماي زنده اي هستن كه اون ساز رو ديدن ولي ديگه نمي تونن بنوازن و با نظارت اونا داشت اون ساز رو دوباره احيا ميكرد. ميگفت، باور ميكنين؟ انگار داري يه تمدني رو زنده ميكني !...
دفتركار تازه اي گرفته بود كه هنوز خيلي خالي بود ولي به قول خودش جون ميداد ساعتها از پشت پنجره اش به كاجها نگاه كني وبه صداي پرنده ها گوش بدهي . ساندويچ هاي خونگي كه اگه حتي عصر هم ميرفتي آماده بود و فضاي دوستانه اونجا ... دو روز پيش بود كه تماس گرفت خونه براي طراحي داخلي دفتر، تا تبديل بشه به فضاهاي مجزاي بيشتر براي كارهاي جالب ديگه... ولي نشد كه يه كم روي آرامش رو ببينه ،تموم شد. رفت اااا
اين فعل هاي ماضي ديگه داره خيلي اذيت ميكنه. مثل پتكه، ميكوبه ،محكم ...وگرنه ميشه از هزار تا خاطره ديگه حرف زد واين كه چقدر خوب بود !
ديشب كه داشتيم برميگشتيم خونه، فقط دلمون مي خواست داد بزنيم وفحش بديم به اون همه فشاري كه تو شش سال گذشته اين مردنازنين رو داغون كرده بود.........
الان كه براي مراسمش مي رفتم، داشتم ناخود آگاه فكر مي كردم، اگه خودش بود، همه اين مراسمو به خوبي رتق و فتق مي كرد. همونطور كه تو تولدها و شاديها هميشه هديه اي از طرف گروه مي داد و حواسش به همه چيز بود .
كسي كه تو اين چند ماه هميشه موضوع مثال هاي ما بود ،ديروز مرد ونبودنش يه فقدانه...خارج از يك اتفاق طبيعي ويادآوري اينكه لحظه رو دريابيم ...
پ.ن
ماندانا جونم انگار همه چي يه پازله، حرف تو ديگه تو ذهنم حك ميشه كه خواستها و آرزوهامون يه تاريخي داره كه هر چند دردناكه ولي بايد خطش زد. اينو به خاطر ماجراي بالا ميگم و چيزهاي ديگه اي كه تو اين مطلب ننوشتم ،باشه براي يه صحبت حضوري ...
چند روز قبل وقتي شنيدم" حسين ايل بيگي (كسري)" سكته كرده، به ديروزش فكر كردم كه داشتيم براي نقش پدر بزرگ فيلم جديد ي، صحبتشو ميكرديم و من كلي خاطرات خنده دارپشت صحنه سريال قبلي رو تعريف كردم وصداي خوبش موقع آواز خوندن. امروز اون تو شصت سالگي مرده بود ...
روز بعدش خبر" لوريك ميناسيان "رو شنيدم وباز تلفن زنگ ميزد براي ختمش تو يه كليسا ي دور ...مرده بود، درست روزي كه داشت ميرفت ارمنستان- زادگاهش - كه به آرزوي چندين ساله اش برسه ...حدودا شصت سالش بود .باز خاطره هاي خوبي كه ازش داشتم مرور شدن. شيريني مخصوص عيد شون كه آورده بود شمال ،سر صحنه و ما خانوماي گروه تو اتاقش دور هم خورديم و گپ زديم و تنگي نفس شديدي كه از چند سال قبل درگيرش بود ...
(اين عكس مال چند روز قبله -اختتاميه جشنواره ايران زمين)
ديروز شوك بزرگ وارد شد. تلفونو كه برداشتم يه صداي مضطرب گفت" محمد رضا سرهنگي" فوت كرده ...
اين يكي نه پيربود، نه مريض بود و نه حتي سيگار ميكشيد ...وسط جلسه اي تو سيما فيلم سكته كرده بود...مرده بود ...
كسي كه تو نه ماه گذشته از آقاي سرهنگي ، تهيه كننده مجموعه مستند" كودكان سرزمين ايران"وفيلمهاي" موشك كاغذي" و" درخت جان" و ... تبديل شده بود به يه دوست خيلي خوب ،باصورت خيلي مهربون وحضورخيلي زنده و مثبت . بعيد ميدونم كه كسي اگه يه بارهم ديده باشدش اين خبر رو باور كنه ... مملو بود از ايده هاي خوب و انرژي براي كار كردن ، به قول خودش كار فرهنگي كردن ...همزمان سه تا فيلم سينمايي براي جشنواره كودك تو مهر ماه داشت تهيه ميكرد و تصوير برداري يه تاتر و تحقيق براي فيلم بلندي كه مي خواست خودش بسازه . چندروز قبل كه ميرسونديمش، داشت با شوق برام تعريف ميكرد كه داره يه ساز قديمي (تنبور طالشي ، مربوط به دوره مغول كه چهار هزار نفر همزمان با هم مينواختن )رو احيا ميكنه وفقط دو نفر پيدا كرده كه تنها آدماي زنده اي هستن كه اون ساز رو ديدن ولي ديگه نمي تونن بنوازن و با نظارت اونا داشت اون ساز رو دوباره احيا ميكرد. ميگفت، باور ميكنين؟ انگار داري يه تمدني رو زنده ميكني !...
دفتركار تازه اي گرفته بود كه هنوز خيلي خالي بود ولي به قول خودش جون ميداد ساعتها از پشت پنجره اش به كاجها نگاه كني وبه صداي پرنده ها گوش بدهي . ساندويچ هاي خونگي كه اگه حتي عصر هم ميرفتي آماده بود و فضاي دوستانه اونجا ... دو روز پيش بود كه تماس گرفت خونه براي طراحي داخلي دفتر، تا تبديل بشه به فضاهاي مجزاي بيشتر براي كارهاي جالب ديگه... ولي نشد كه يه كم روي آرامش رو ببينه ،تموم شد. رفت اااا
اين فعل هاي ماضي ديگه داره خيلي اذيت ميكنه. مثل پتكه، ميكوبه ،محكم ...وگرنه ميشه از هزار تا خاطره ديگه حرف زد واين كه چقدر خوب بود !
ديشب كه داشتيم برميگشتيم خونه، فقط دلمون مي خواست داد بزنيم وفحش بديم به اون همه فشاري كه تو شش سال گذشته اين مردنازنين رو داغون كرده بود.........
الان كه براي مراسمش مي رفتم، داشتم ناخود آگاه فكر مي كردم، اگه خودش بود، همه اين مراسمو به خوبي رتق و فتق مي كرد. همونطور كه تو تولدها و شاديها هميشه هديه اي از طرف گروه مي داد و حواسش به همه چيز بود .
كسي كه تو اين چند ماه هميشه موضوع مثال هاي ما بود ،ديروز مرد ونبودنش يه فقدانه...خارج از يك اتفاق طبيعي ويادآوري اينكه لحظه رو دريابيم ...
پ.ن
ماندانا جونم انگار همه چي يه پازله، حرف تو ديگه تو ذهنم حك ميشه كه خواستها و آرزوهامون يه تاريخي داره كه هر چند دردناكه ولي بايد خطش زد. اينو به خاطر ماجراي بالا ميگم و چيزهاي ديگه اي كه تو اين مطلب ننوشتم ،باشه براي يه صحبت حضوري ...
26 خرداد 83
فيلم 21 گرم غافلگيرم كرد. چند دقيقه اول نا خود آگاه هي واسه خودم قصه مي ساختم تا آدما شو به هم ربط بدم و بعد اون قدر در گير شدم كه تا آخر فيلم رفتم .خوشبختانه با زير نويس فارسي ديدمش و هيچ لحظه اي رو از دست ندادم ...
مدتيه فيلم كم ميبينم ،از سر مشغوليت هاي فكري بابت فيلمنامه كودكانم كه عملا تبديل شده به هيچ كار خاصي نكردن، از جمله فيلم نديدن كه مثلا به خودم نظم و جهت بدم !
تو اين مدت" بوتيك" ،"به دنبال نمو" و" 21 گرم" تونستن خيلي سر شوقم بيارن يه حس شور و شوق قاطي با حسادت !!
مرتيكه آخه اين چه فيلمي بود؟خجالتم نميكشه!
آخه به چه جراتي اين جوري زمانو شكستي؟اين قدرخوب در جهت مضمون ،نه الكي از سر روشنفكر بازي؟
در طول فيلم سعي كردم هي باهوش بازي در بيارم و از موضع بالا برخورد كنم و ايراد بگيرم كه مثلا اين جا يا اون جاش خيلي رو بود، ولي هي خودمو غافلگير مي كردم كه خب داره تاثير مي ذاره، ياد بگير كه تو هم جراتشو داشته باشي ،جراتشو داشته باشي كه نشون بدي كريستينا گوشي تلفنو گرفته و هي داره پيغام ضبط شده شوهرشو گوش ميكنه و گريه ميكنه يا راجب بند كفش قرمز بچه اش قبل از مردن حرف ميزنه ... و اصلا هم چيپ نيست واگه سپر دفاعي نداشته باشي منقلبت هم ميكنه. اينه اينجوريه فيلمسازي خواهر من ...مثل اون سكانس بوتيك كه دوست جهان راجب لاك پشتا حرف ميزد و تو در لحظه فكر مي كردي اين خيلي رو و مستقيمه ولي خوشت اومده بود و فكر مي كردي من اگه بودم جراتشو نداشتم اينو بذارم ...يا مواقعي كه برعكس خيلي از قسمتاي اصلي قصه رو تعريف نمي كرد وتو فكر ميكردي يعني بيننده مي تونه بفهمه؟ در صورتي كه وقتي تو داشتي قصه رو مي فهميدي همه جماعت تو سالن هم حتما همينطور بودن .
بايد باز به خودم يادآوري كنم كه... نه فكر كنم ديگه يادم مي مونه بايد تمرين عملي كنم...اوهوم!

من امسال یه فیلم تو جشنواره کودکان اصفهان دارم
ها ها
ها ها
من یه جعبه جادو دارم ،
می خواین باور کنین یا نکنین ،
یه جادوگری که دوستمه وردشو خونده و نمی دونید ، نمیدونید که امروز برام این جعبه چه کار کرده ...
این جعبه آرزوهامو براورده می کنه
من یه جادوگر می شناسم ،
من یه دوستی دارم که جادوگره ،
من یه جعبه آرزو دارم که آرزوهامو براورده میکنه
من یه بچه سفید پرم که جعبه آرزو داره ه ه ه ه
آرزوهایی که براورده میشه ه ه ه ه
ها ها ها ها
می خواین باور کنین یا نکنین ،
یه جادوگری که دوستمه وردشو خونده و نمی دونید ، نمیدونید که امروز برام این جعبه چه کار کرده ...
این جعبه آرزوهامو براورده می کنه
من یه جادوگر می شناسم ،
من یه دوستی دارم که جادوگره ،
من یه جعبه آرزو دارم که آرزوهامو براورده میکنه
من یه بچه سفید پرم که جعبه آرزو داره ه ه ه ه
آرزوهایی که براورده میشه ه ه ه ه
ها ها ها ها
سلام من دلم می خواست الان مست بودم ...
همین ... گفتم که گفته باشم .
همین ... گفتم که گفته باشم .
امروز خاک هشت ساله را از لباس عروسیم پاک کردم
شستمش
تورش را روی سرم گذاشتم و سه دور، دور خودم چرخیدم ...
و53 ترانه عاشقانه زمزمه کردم
-----
تو را می یابند
از هر نگاهم
واز دستانم
که هر روز در آن
به گونه ای پدیدار میشوی
شستمش
تورش را روی سرم گذاشتم و سه دور، دور خودم چرخیدم ...
و53 ترانه عاشقانه زمزمه کردم
-----
تو را می یابند
از هر نگاهم
واز دستانم
که هر روز در آن
به گونه ای پدیدار میشوی
(شمس لنگرودی- کتاب 53 ترانه عاشقانه)
ترانه 11
سپاسگذارم درخت گلابی
که به شکل دلم د رآمدی،
چه تنها بودم.
------
ترانه 28
انگشت های تو
تفسیرهای ده گانه یک کتابند
انگشتهای تو
ده فرمان موسی.
------
ترانه35
بر دکه روزنامه فروشی
باران
به شکل الفبا می بارد.
دوست دارم
چند حرف و شاخه گلی در منقارم بگیرم
و منتظرت بمانم.
باران عصر
موزون و مقفا
می بارد
می بارد
می بارد
و تو
دیر کرده یی،
گل ها
مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند.
تو نخواهی آمد
و شعر
داستان پرنده یی است
که پرواز دوست دارد و
بالی ندارد.
------
و...
ترانه 11
سپاسگذارم درخت گلابی
که به شکل دلم د رآمدی،
چه تنها بودم.
------
ترانه 28
انگشت های تو
تفسیرهای ده گانه یک کتابند
انگشتهای تو
ده فرمان موسی.
------
ترانه35
بر دکه روزنامه فروشی
باران
به شکل الفبا می بارد.
دوست دارم
چند حرف و شاخه گلی در منقارم بگیرم
و منتظرت بمانم.
باران عصر
موزون و مقفا
می بارد
می بارد
می بارد
و تو
دیر کرده یی،
گل ها
مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند.
تو نخواهی آمد
و شعر
داستان پرنده یی است
که پرواز دوست دارد و
بالی ندارد.
------
و...
دوستم، خیلی خوش گذشت ،عکسها فوق العاده بود و تو هم همینطور.
این برای تواه،با این که کمی طولانیه ... ولی بخونش
...
ااگر سه ساله بودم
از تو می خواستم برايم لالايی بخوانی
با هم بادبادکی هوا می کرديم
موهايت را می کشيدم
و شکمت را قلقلک می دادم.
اگر کنترلچی بودم
بليت هايت را کنترل نمی کردم
می گذاشتم با تمام قطارها مجانی سفر کنی.
اگر خواهر کوچکترت بودم
دوچرخه ام را به تو قرض می دادم،
کتاب هايم، روياهايم را.
اگر خاله ات بودم
آستين پيرهنت را وصله می کردم
برايت سوپ داغ می پختم
رويت شالی می انداختم
ــ آنچنان که بايه خو می گويد ــ
نه برای آن که سرد است، بلکه برای آن که سرد بشود.
اگر به خدا ايمان داشتم
از او می خواستم که اين قدر غمگين نباشی.
اگر شهامت داشتم
اين شعر را برای تو می فرستادم.
شعر از النا خوردانا (از وبلاگ نشر نیلا)
این برای تواه،با این که کمی طولانیه ... ولی بخونش
...
ااگر سه ساله بودم
از تو می خواستم برايم لالايی بخوانی
با هم بادبادکی هوا می کرديم
موهايت را می کشيدم
و شکمت را قلقلک می دادم.
اگر کنترلچی بودم
بليت هايت را کنترل نمی کردم
می گذاشتم با تمام قطارها مجانی سفر کنی.
اگر خواهر کوچکترت بودم
دوچرخه ام را به تو قرض می دادم،
کتاب هايم، روياهايم را.
اگر خاله ات بودم
آستين پيرهنت را وصله می کردم
برايت سوپ داغ می پختم
رويت شالی می انداختم
ــ آنچنان که بايه خو می گويد ــ
نه برای آن که سرد است، بلکه برای آن که سرد بشود.
اگر به خدا ايمان داشتم
از او می خواستم که اين قدر غمگين نباشی.
اگر شهامت داشتم
اين شعر را برای تو می فرستادم.
شعر از النا خوردانا (از وبلاگ نشر نیلا)
سه شنبه 16 اردیبهشت
سوسن مرد،امروز... همون که می خوند :
تا بستی تو بار سفر از خونه ما ...
سوسن کوری ...
همون که چهچهه غیر قابل تقلید میزد ، خالص فیلم فارسی ...لهجه غلیظ تهرونی کافه ای...چشاشو می بست رو میکروفون ضرب می گرفت و می خوند
هر جا بری یادت همیشه هرگز ازم جدا نمی شه هرچند که این سفرررر کوتاهه اما دلم رضا نمیشه
فائزه جونم اینو به یاد تو نوشتم ...
سوسن مرد،امروز... همون که می خوند :
تا بستی تو بار سفر از خونه ما ...
سوسن کوری ...
همون که چهچهه غیر قابل تقلید میزد ، خالص فیلم فارسی ...لهجه غلیظ تهرونی کافه ای...چشاشو می بست رو میکروفون ضرب می گرفت و می خوند
هر جا بری یادت همیشه هرگز ازم جدا نمی شه هرچند که این سفرررر کوتاهه اما دلم رضا نمیشه
فائزه جونم اینو به یاد تو نوشتم ...
خب چیه مگه؟ یه آدرس دیگه می خوام بذارم...!
myvee.blogspot.com
یه آهوئه می نویسدش...وا تا حالا آهوی نویسنده ندیدین؟!...خب میتونین ببینین کاری نداره
myvee.blogspot.com
یه آهوئه می نویسدش...وا تا حالا آهوی نویسنده ندیدین؟!...خب میتونین ببینین کاری نداره
یه وبلاگ خوب جدید "سایه ام آبی است" که لینکش هم این بغله...
"mahanaraman.persianblog.com"
"mahanaraman.persianblog.com"
اگر به مقدار متنابهی تخلیه غرایض سادیسمی و ارضاء حس سرگرمی تان احتیاج دارید ،بازی "همسایه جهنمی دو" منتظرتونه ...از حالا بگم که متاسفانه
مراحلش زود تموم میشه ، خماری بعدش پای خودتون ...اولین بار بود که یه بازی کامپیوتری رو اینطور با لذت انجام می دادم و بعدش تا یه چند ساعتی یه چیزی کم داشتم ...خدا بگم این بچه رو چکار نکنه ، خواهر زاده ام رومی گم که منو به این راه کشوند! ...من که شنیده بودم رفیق بد فقط این کارو میکنه ... استغفراله !!!
" به دنبال نمو" را ببینید "
"به دنبال نمو" را بنوشید
"به دنبال نمو" را ببلعید...

... چشاتو می بندی میگی : یک دو سه معجزه!
وتموم ...آره دیگه، اونوقت معجزه میشه ... به قران مجید...به خدا راست میگم!
چرا اینجوری نگام میکنی؟
وتموم ...آره دیگه، اونوقت معجزه میشه ... به قران مجید...به خدا راست میگم!
چرا اینجوری نگام میکنی؟
...!هوهو هاها هوهو
سلام...هو هو...کسی اینجا نیست؟
من و خودم وتکرار
یکسره جیغ می زند نمی خوام نمی خوام ومحکمتر پایش را بر زمین میکوبد
ومن شد ید تر کتکش می زنم ، بس میکند ...
خواهیم دید. یعنی بعد از سی سال ادب نمی شود ؟!
یکسره جیغ می زند نمی خوام نمی خوام ومحکمتر پایش را بر زمین میکوبد
ومن شد ید تر کتکش می زنم ، بس میکند ...
خواهیم دید. یعنی بعد از سی سال ادب نمی شود ؟!
یعنی امیدوارم...
و این حکایت وبلاگهای ما نیز احتمالا هست...!
"تونی موریسون :"من اولین رمانم را به این خاطر نوشتم که دلم می خواست آن را بخوانم.
هال هارتلی هم تا اونجا که تو یادداشت هام دارم تو مجله فیلم شماره 234یه مصاحبه داشت که مضمونش این بود که" من فکر می کنم که مخاطبم شبیه خود من است "...و الباقی را در خود مجله بخوانید...اگر می خواهید
هال هارتلی هم تا اونجا که تو یادداشت هام دارم تو مجله فیلم شماره 234یه مصاحبه داشت که مضمونش این بود که" من فکر می کنم که مخاطبم شبیه خود من است "...و الباقی را در خود مجله بخوانید...اگر می خواهید
12بهمن 70
روز- خارجی- سینما عصر جدید
دختر هجده سال دارد . پسربه بهانه ی کله ای که بوی قورمه سبزی می دهد ! سر صحبت را باز می کند وکارت جشنواره را به بهانه ای با اوعوض می کند تا دلیل محکمه پسندی برای دیدار بعدی داشته باشد . ده روز بیشتر وقت ندارد، باید بجنبد...!
دوازده سال بعد همان روز:
روز- خارجی- سینما عصر جدید
دست در دست هم با کارت جشنواره منتظر مهمانانشان و بعضی از عوامل فیلم هستند تا بروند اولین فیلم سینماییش را ببینند...فکشان کش آمده بس که لبخند رو لبشان است ...!
پا نوشت : خیلی هپی اند بود ؟ به هر حال این داستانی واقعی است از من واو... وتقارنی که برایمان خیلی عزیز است...
روز- خارجی- سینما عصر جدید
دختر هجده سال دارد . پسربه بهانه ی کله ای که بوی قورمه سبزی می دهد ! سر صحبت را باز می کند وکارت جشنواره را به بهانه ای با اوعوض می کند تا دلیل محکمه پسندی برای دیدار بعدی داشته باشد . ده روز بیشتر وقت ندارد، باید بجنبد...!
دوازده سال بعد همان روز:
روز- خارجی- سینما عصر جدید
دست در دست هم با کارت جشنواره منتظر مهمانانشان و بعضی از عوامل فیلم هستند تا بروند اولین فیلم سینماییش را ببینند...فکشان کش آمده بس که لبخند رو لبشان است ...!
پا نوشت : خیلی هپی اند بود ؟ به هر حال این داستانی واقعی است از من واو... وتقارنی که برایمان خیلی عزیز است...
چهار شنبه 8 بهمن 82
شهره آغداشلو کاندید اسکار شد... هورا...!
تو این یک ماه گذشته بعد از این که جایزه منتقدین رو تو امریکا گرفت که کلی مایه شعف و شادی بود برایم، همش منتظربودم ببینم بقیه ما جرا چی میشه والان خیلی خوشحالم ... همیشه دوستش داشتم از فیلم گزارش کیارستمی و سوته دلان ومسافران هتل آستوریا بگیر(شطرنج باد رو هنوز ندیدم متاسفانه) تا برنامه های ماهواره ایش اون موقعی که تنها برنامه جدی هنری رو داشت واز طریق اون می شد در جریان تاترها وفیلمهاوکنسرتها ونمایشگاه های هنری مختلف ( البته از نوع جدی و غیر بازاری ) اون ور دنیا قرار گرفت. میتونستی بفهمی سوسن تسلیمی الان داره چکار میکنه یا گروه تاتری که الان رفتن اونجا برنامه شون چه باز تابی داشته و یا فلان فیلم خوب مستند که اینجا حتی اسمش رو هم نشنیدی رو اونجا ببینی ... و وصل کردن آدما و گروه های مختلف به هم ویا مصاحبه هاش ...ومعرفی سایت های ایرانی مختلف واینکه خوشبختانه تو اون جو گاه احمقانه سیاسی اون تلویزیون ها درگیر سیاست نشد و خیلی خوب جواب بعضی ها روکه اومدن یک گروه هنرمند ایرانی رو به سیا ست ربط می دادن ، میداد ....خلاصه خوشحالم دلم می خواد یه تبریک گنده بهش بگم...
تبریک...تبریک...تبریک
پا نوشت: از همه اینا گذشته چشمان نافذ ، فیزیک و استیل درجه یک ، بیان درست وصدای خاص اش حرف نداره ... یه بازیگر خوب دیگه چی می خواد؟
شهره آغداشلو کاندید اسکار شد... هورا...!
تو این یک ماه گذشته بعد از این که جایزه منتقدین رو تو امریکا گرفت که کلی مایه شعف و شادی بود برایم، همش منتظربودم ببینم بقیه ما جرا چی میشه والان خیلی خوشحالم ... همیشه دوستش داشتم از فیلم گزارش کیارستمی و سوته دلان ومسافران هتل آستوریا بگیر(شطرنج باد رو هنوز ندیدم متاسفانه) تا برنامه های ماهواره ایش اون موقعی که تنها برنامه جدی هنری رو داشت واز طریق اون می شد در جریان تاترها وفیلمهاوکنسرتها ونمایشگاه های هنری مختلف ( البته از نوع جدی و غیر بازاری ) اون ور دنیا قرار گرفت. میتونستی بفهمی سوسن تسلیمی الان داره چکار میکنه یا گروه تاتری که الان رفتن اونجا برنامه شون چه باز تابی داشته و یا فلان فیلم خوب مستند که اینجا حتی اسمش رو هم نشنیدی رو اونجا ببینی ... و وصل کردن آدما و گروه های مختلف به هم ویا مصاحبه هاش ...ومعرفی سایت های ایرانی مختلف واینکه خوشبختانه تو اون جو گاه احمقانه سیاسی اون تلویزیون ها درگیر سیاست نشد و خیلی خوب جواب بعضی ها روکه اومدن یک گروه هنرمند ایرانی رو به سیا ست ربط می دادن ، میداد ....خلاصه خوشحالم دلم می خواد یه تبریک گنده بهش بگم...
تبریک...تبریک...تبریک
پا نوشت: از همه اینا گذشته چشمان نافذ ، فیزیک و استیل درجه یک ، بیان درست وصدای خاص اش حرف نداره ... یه بازیگر خوب دیگه چی می خواد؟
دلم می خواد یه چیز خلاقانه بنویسم ...یه نوشته دلخواه یه چیز جدید که خودمم متعجب کنه ...یه اینوری، یه اونوری... و متاسفانه این فقط یه حسه یه شوق وظاهرا فقط همین ...
جلسات کودک درون هم امروز شروع شد بدون حس وحال بدون ...
و من طبق معمول فکر می کردم چقدر می فهمم ...دارم سانسورمی کنم؟...درستش اینه که چقدر از همه بیشتر می فهمم !!و هی به خودم تذکر می دادم که این عین حماقته ... ولی چه حماقت خوبی ، خودمونیم ...
دلم می خواد بخورم زیاد ...مستم ... 17 روزه رژیم دارم با موفقیت و من آه آه من میتونم ادامه بدم... یعنی ...نه میتونم...هه شبیه نمیتونم شد...خیر می توانم به رژیمم ادامه بدهم...بازم آه آه
دائی جان ناپلئون تو اون اطاق داره از حرص می میره ...میدونی واقعا داره می میره نه از توهمش راجع به اینگلیسا، این دفه از دست دوستعلی و دامادش ...!!!چقدر قسمت اخرسریالش غمگینه...
و من می خوام هی وهی سیگار بکشم و هی به این فکر می کنم که این دری وری ها چیه دارم می نویسم و در عین حال خودمو تحسین می کنم که چقدر دستم تند شده ...تو تایپ!!!
... و امروز چه ما جراهای عجیب ولی نخ نمایی که نشنیدم!
هه سه ساله که با طرف چت می کنه و باهاش دوسته ...حوصله ندارم و به فا میل هایی که این تکه رو می خونن فکر می کنم و دهن باز بازشون ...آه!!!!!!
به هر حال پست میکنمش ...چون ...چون نمیدونم چرا؟!
جلسات کودک درون هم امروز شروع شد بدون حس وحال بدون ...
و من طبق معمول فکر می کردم چقدر می فهمم ...دارم سانسورمی کنم؟...درستش اینه که چقدر از همه بیشتر می فهمم !!و هی به خودم تذکر می دادم که این عین حماقته ... ولی چه حماقت خوبی ، خودمونیم ...
دلم می خواد بخورم زیاد ...مستم ... 17 روزه رژیم دارم با موفقیت و من آه آه من میتونم ادامه بدم... یعنی ...نه میتونم...هه شبیه نمیتونم شد...خیر می توانم به رژیمم ادامه بدهم...بازم آه آه
دائی جان ناپلئون تو اون اطاق داره از حرص می میره ...میدونی واقعا داره می میره نه از توهمش راجع به اینگلیسا، این دفه از دست دوستعلی و دامادش ...!!!چقدر قسمت اخرسریالش غمگینه...
و من می خوام هی وهی سیگار بکشم و هی به این فکر می کنم که این دری وری ها چیه دارم می نویسم و در عین حال خودمو تحسین می کنم که چقدر دستم تند شده ...تو تایپ!!!
... و امروز چه ما جراهای عجیب ولی نخ نمایی که نشنیدم!
هه سه ساله که با طرف چت می کنه و باهاش دوسته ...حوصله ندارم و به فا میل هایی که این تکه رو می خونن فکر می کنم و دهن باز بازشون ...آه!!!!!!
به هر حال پست میکنمش ...چون ...چون نمیدونم چرا؟!
مجله گلستانه این ماه یه پرونده راجع به "جومپا لاهیری "نویسنده هندی تبار کتاب "مترجم دردها " داره
و مجله کارنامه جدید کلا راجب "ریموند کاروره "با یه داستان جدید ترجمه شده و نامه ای از "تس کالاگر " برای اسداله امرایی ...خلاصه آدمای با سلیقه می دونن من چی میگم ...!
و مجله کارنامه جدید کلا راجب "ریموند کاروره "با یه داستان جدید ترجمه شده و نامه ای از "تس کالاگر " برای اسداله امرایی ...خلاصه آدمای با سلیقه می دونن من چی میگم ...!
جورابهایم را گم کرده ام
نه به خاطر تو
خاطره ات جورابهایم را ربود!
برهنه پا
تهی سینه
راه دریا از کدام سوست؟
بوی تو در باد نیست .
جوراب هایم را بگیر
قلبم را پس بده !
شعر از محمد علی سجادی از کتاب
دلم برایت می تپد،نشرنوشه
نه به خاطر تو
خاطره ات جورابهایم را ربود!
برهنه پا
تهی سینه
راه دریا از کدام سوست؟
بوی تو در باد نیست .
جوراب هایم را بگیر
قلبم را پس بده !
شعر از محمد علی سجادی از کتاب
دلم برایت می تپد،نشرنوشه
29دی :
امشب فیلم پیانو رو دیدم . مدتی بود که فیلم این جوری ندیده بودم ...خیلی خوب بود ...خیلی خوب بود ...به غیر از ساخت یه دست وشاعرانه اش ، انتخاب درست بازیگرها ، دکوپاژخوب، کادر بندی عالی اش ، جزئیاتی که دقیق روش کار شده بود و دختر بچه فیلم به طور اخص ... راستشو بخواین حسودیم شد (مخصوصا که کارگردانش هم زن بود !) چیزی که بیشتر از همه در گیرم کرده بود در طول فیلم این مثلث عاشقانه فیلم بود و رفتار متفاوتی که هر کدوم داشتن وتقریبا با هر سه همذات پنداری می کردم و می فهمیدمشون ... مدتیه بدون استنتاجای شخصیم نمی تونم فیلم ببینم یا کتاب بخونم و بد جوری همه چیزو از زاویه مسائل روزم می بینم و ری اکشن های این سه نفر برام جالب بود و...
************
امروز بعد از ده روز فهمیدم یه کیلو لاغر شدم ...ها ها ...عجیب ولی باور کردنیه !
************
امروز کلی با لنز ماکرو دوربینم صفا کردم . ..
************
نمی دونم چرا امروز اینجا شده دفتر خاطرات از اونا که هر روز صبح تا سه صفحه اش رو ننویسم نمی شه حتی اگه تا شب طول بکشه .....!!!!!!!!!!
بعد از تحریر : فیلم عجیبی بود ... این روزا خیلی چیزا عجیبه ...!

امشب فیلم پیانو رو دیدم . مدتی بود که فیلم این جوری ندیده بودم ...خیلی خوب بود ...خیلی خوب بود ...به غیر از ساخت یه دست وشاعرانه اش ، انتخاب درست بازیگرها ، دکوپاژخوب، کادر بندی عالی اش ، جزئیاتی که دقیق روش کار شده بود و دختر بچه فیلم به طور اخص ... راستشو بخواین حسودیم شد (مخصوصا که کارگردانش هم زن بود !) چیزی که بیشتر از همه در گیرم کرده بود در طول فیلم این مثلث عاشقانه فیلم بود و رفتار متفاوتی که هر کدوم داشتن وتقریبا با هر سه همذات پنداری می کردم و می فهمیدمشون ... مدتیه بدون استنتاجای شخصیم نمی تونم فیلم ببینم یا کتاب بخونم و بد جوری همه چیزو از زاویه مسائل روزم می بینم و ری اکشن های این سه نفر برام جالب بود و...
************
امروز بعد از ده روز فهمیدم یه کیلو لاغر شدم ...ها ها ...عجیب ولی باور کردنیه !
************
امروز کلی با لنز ماکرو دوربینم صفا کردم . ..
************
نمی دونم چرا امروز اینجا شده دفتر خاطرات از اونا که هر روز صبح تا سه صفحه اش رو ننویسم نمی شه حتی اگه تا شب طول بکشه .....!!!!!!!!!!
بعد از تحریر : فیلم عجیبی بود ... این روزا خیلی چیزا عجیبه ...!

...
داغ است،
لیوان چای روی میز.
خرمای نیم خورده در دست،
منتظرم.
قبل از سرد شدن
می نوشمش ... آرام.
داغ است،
لیوان چای روی میز.
خرمای نیم خورده در دست،
منتظرم.
قبل از سرد شدن
می نوشمش ... آرام.
هوتی ملقب به بودای خندان ،از محبوب ترین عرفای ژاپن است .مشهور است که هوتی در طول زندگی عارفانه ی خویش ،حتی یک کلمه هم بر زبان نیاورد و از زمانی که به نور معرفت و عرفان مشرف شد ،تنها شروع به خندیدن کرد و هر گاه کسی از او می پرسید :"چرا می خندی ؟"او در جواب بیشتر می خندید.هوتی در حالی که فقط می خندیددهکده ها و شهر ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت .مردم دور او جمع می شدند و او همچنان می خندید .به تدریج خنده او به دیگران نیز سرایت می کرد و اشخاص حاضر در جمع یکی یکی به خنده می افتادند .در نهایت همه می خندیدند ولی نمی دانستند چرا .به خود می گفتند:"مسخره است . این مرد خل و چل است . اصلا ما چرا داریم می خندیم ؟"نگران می شدند و با خود می گفتند :"حالا مردم چه فکر می کنند ؟ ما داریم الکی می خندیم ." با این وجود ،هنگامی که هوتی شهری را ترک می کرد مردم در انتظاربازگشت مجدد او به سر می بردند ،زیرا تا آن وقت در زندگی خویش با این شدت نخندیده بودند . آنها احساس می کردند که بعد از این خنده ،حواسشان پاک و شفاف تر شده است و چشمانشان بهتر می بیند.احساس می کر دند که تمام وجودشان آکنده از نور شده است . انگار که پرده سیاه سنگینی را از چهره خود کنار زده بودند.
به این ترتیب هوتی همه ی ده ها و شهر ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت و به هر شهری که می رسید ، آنجا را سرشار از خنذه و شاذی می ساخت . او به مدت چهل و پنج سال تنها یک کار انجام داد ، و آن هم خندیدن بود !!!!!!!!!
مجله روانشناسی،شماره 6و7،صفحه46
به این ترتیب هوتی همه ی ده ها و شهر ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت و به هر شهری که می رسید ، آنجا را سرشار از خنذه و شاذی می ساخت . او به مدت چهل و پنج سال تنها یک کار انجام داد ، و آن هم خندیدن بود !!!!!!!!!
مجله روانشناسی،شماره 6و7،صفحه46
پنج شنبه/11دی
بهم گفت: پس به عبارتی همیشه همه چیزروسیاه وسفید میبینی، بعد خیلی عادی خم شد رومیزش ودستمال کاغذی رو به سمتم درازکرد. دماغمو بالا کشیدم و برای اولین بار تو اون جلسه به چشماش نگاه کردم، متعجب ...
...منکه یه عمر داد سخن می دادم از خاکستریا و پشت بند ش هم کلی احساس روشنفکری می کردم؟...من!؟ نه... حتما اشتباه میکنه ...خیلی چیزارو نمیدونه ... نه!...
***
بیرون مطب تو ماشین نشسته بودم ناباور ومبهوت ...
***
تو این سه روز هی مچ خودمو گرفتم و دیدم که بعله.....چه خوبه که حالا میدونم ... یادم باشه دفه بعد ازش تشکر کنم...اینه... روش سابقم برام روشن شده مثل روز ...ومن عوض میشم...
" آه...خاکستری ها را دوست میدارم ...خاکستری هاااا رااااا... "
***
همین دیگه ...ها؟ ... الان که دارم مینویسم؟... راستش قسمت لجبازم میگه فکر نمی کنی اگه خاکستری اش کمی مایل به سفید باشه بهتره ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بهم گفت: پس به عبارتی همیشه همه چیزروسیاه وسفید میبینی، بعد خیلی عادی خم شد رومیزش ودستمال کاغذی رو به سمتم درازکرد. دماغمو بالا کشیدم و برای اولین بار تو اون جلسه به چشماش نگاه کردم، متعجب ...
...منکه یه عمر داد سخن می دادم از خاکستریا و پشت بند ش هم کلی احساس روشنفکری می کردم؟...من!؟ نه... حتما اشتباه میکنه ...خیلی چیزارو نمیدونه ... نه!...
***
بیرون مطب تو ماشین نشسته بودم ناباور ومبهوت ...
***
تو این سه روز هی مچ خودمو گرفتم و دیدم که بعله.....چه خوبه که حالا میدونم ... یادم باشه دفه بعد ازش تشکر کنم...اینه... روش سابقم برام روشن شده مثل روز ...ومن عوض میشم...
" آه...خاکستری ها را دوست میدارم ...خاکستری هاااا رااااا... "
***
همین دیگه ...ها؟ ... الان که دارم مینویسم؟... راستش قسمت لجبازم میگه فکر نمی کنی اگه خاکستری اش کمی مایل به سفید باشه بهتره ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حتی یک سوزن هم نمانده
همه چیز را برده اند
ماه در قاب خالی پنجره جا مانده است
همه چیز را برده اند
ماه در قاب خالی پنجره جا مانده است
کیفیت لحظه هاست که تو ذهن میمونه، با تاثیری بیش از گنجایش زمان واقعی... مثل خواب دیدن میمونه ، خوابها که تو چند ثانیه می بینیمشون ولی به نظرمون طولانی میان وسیع میشن و... الان می بینم آخر شب یه مهمونی رو که سرم رو پای مامانمه ولذت نوازش شدن موهام و شنیدن همهمه گنگ حرفاشون و خنده هاشون تو خواب و بیداری... آرامش کامل ...هشت سالگی
امروز به یاد آوردن اینکه ماجرای تو توالت کتاب خوندنم از کجا شروع شد،هجوم به یاد آوردن همه پنهان کاریام بود .ولی به جای احساس گناه دیدم مجوزشو از اطرافیانم می گرفتم ،از مامانم ،مادر بزرگم و البته بابام ... اینکه هر کاری کردی کافیه بتونی گنداشو خودت به تنهایی یا حداکثر به کمک مامانت صاف کنی {فوقش کمی سرکوفت می شنفتی }و تمام...واقعا تمام؟.... اینکه چقدر همه چی تحت الشعاع آموزشهای کودکیه یه جوریم کرد امروز ...اینو طبق تئوری میدونستم ولی این روزا با چیدن خاطراتم کنار هم ،اونم جوری که با اومدن یکیشون صد تا مشابهش تو زمانای مختلف ظاهر میشن ،درک این حقیقت توم عمیق تر میشه ...والبته همه اینا با کمک گرفتن از کسیه که متخصصه ...هر چند که همراه رنجه ...امروز بااین یادآوری اونقدر گریه کردم که انگار به پلکهام وزنه آویزون کردن و فکر نمی کردم بتونم تا خونه رانندگی کنم ... ولی اومدم وخوب بود ...مثل جلسه اول نبود که تو شیب گاندی واسه هر نیم کلاج ناقابل ترمز دستی بکشم!...میدونم احمقانه یا عجیبه ولی واقعا گاهی ترسای بچه گی و اضطرابا و حس بد بودن اون قدر خفت آدمو می چسبه که نیم کلاج که سهله کارای روز مره تر روهم نمیشه کرد یه جور فلج ...البته موقت {خوشبختانه!}... در لحظه غیر قابل باوره ولی هست وعمل میکنه ... ولی من حالا دارم یاد میگیرم چطور به خودم کمک کنم....من خوبم ... من از حالا به بعد والد خوب خودم هم هستم ...سعی میکنم ... آروم آروم یاد میگیرم ...من برای کامل بودن کافی هستم .......و همین.
نترسیدن از نون شب برام واجبتره ...رها کردن ترسای کهنه ... ترسایی که ازدور دور میان...ترسای سی ساله... اونایی که اونقدر قیافشونو دیدم دیگه از حفظمشون ...هی با خستگی هم دیگه رو هل میدیم ...آویزون هم به هم نگاه میکنیم...تو شروع هر چیزی ... اونا یه قیافه تکراری می گیرن که رعب آورتر بشن ومن قیافه ای که یعنی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم... بعدش هم خب دیگه تمومه ......... مابه هم عادت کردیم